گزیده ای از کتاب شیطان و خدا اثر سارتر

■ هاینریش: … همه کارها زیر سر توست؟

● ناستی: زیر سر من؟

■ هاینریش: آره، آره، زیر سر تو. تو خواستی بازی پیغمبری درآوری و شکست خوردی، اسیر شدی و سر دار می روی، و همه کسانی هم که به تو اعتماد کرده اند کشته می شوند.
همه! همه! ها! ها!
تو ادعا می کردی که می دانی چطور باید فقرا را دوست داشت ولی من نمی دانم. خوب، می بینی که تو بیشتر از من به آن ها ظلم کردی.

● ناستی: بیشتر از تو، نجاست! (به هاینریش حمله ور می شود. آنها را از هم جدا می کنند.) کی بود خیانت کرد؟ من یا تو؟

■ هاینریش: من! من! من! ولی اگر تو اسقف را نمی کشتی من هرگز این کار را نمی کردم.

● ناستی: خدا به من حکم کرد که او را بکشم، چون فقرا را گرسنگی می داد.

■ هاینریش: خدا، راستی؟ که چه ساده است: پس خدا به من هم حکم کرد که به فقرا خیانت کنم چون می خواستند کشیش ها را بکشند.

● ناستی: خدا نمی تواند حکم خیانت به فقرا را بدهد. خدا با فقراست.

■ هاینریش: اگر خدا با آن هاست پس چرا هر وقت قیام کرده اند شکست خورده اند؟ پس چرا امروز هم روا داشته است که قیام تو در یاس و نومیدی ختم شود؟ یالله، جواب بده! جواب بده! جواب بده! نمیتوانی؟

……………………………………

پیش از اینکه خوبی بکنم با خودم می‌گفتم که اول باید خوبی را شناخت، و مدت‌ها فکر کردم.

حالا به تو می‌گویم که من آن ‌را می‌شناسم:خوبی همان عشق و محبت به همنوع است ولی حقیقت اینست که آدمها همدیگر را دوست نمی‌دارند. می‌دانی مانع دوستی چیست؟ اختلاف

طبقاتی، فقر، مذلت. پس باید اینها را از میان برداشت.من سردار جنگی‌ام: من نبرد نیکی را شروع می‌کنم و می‌خواهم آناً و بی‌خونریزی پیروز شوم.

 

کتاب : شیطان وخدا
نوشته: ژان پل سارتر

0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.