حکایت هایی از عبید زاکانی

حکایت 1

خورجین شخصی را بدزدیدند… اموال او که در خورجین بود همه بر باد رفت…مردمان بگفتند؛سوره یاسین بخوان که با آن مال پیدا شود! مالباخته بگفتا؛کل قرآن به یکجا درون خورجینم بود…!

………………………..

حکایت 2

شخصی ادعای خدایی میکرد،او را پیش خلیفه بردندخلیفه به او گفت؛پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری میکرد،او را بکشتند.گفت؛نیک کرده اندکه او را من نفرستاده بودم!
………………………..

حکایت 3

جنازه ای را به راهی می بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند، پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟گفت : آدمی گفت : کجایش میبرند ؟گفت:به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی نه نان و نه آب و نه هیزم نه آتش نه زر و نه سیم نه بوریا نه گلیم!گفت : بابا مگر به خانهٔ ما می برندش؟!

………………………..

حکایت 4

دزدی در خانه فقیری می جست !فقیر از خواب بیدار شد، و گفت؛ ای مرد ! آنچه تو در تاریکی می جویی،ما در روز روشن،می جوییم و نمی یابیم….!

………………………..
حکایت 5

اعرابیئی را گفتند؛تو پیر شدی و عمر تباه کردی،توبه کن و به حج برو! گفت؛خرج سفر حج نباشدم،گفتند؛خانه ات را بفروش و هزینه کن گفت ؛چون باز گردم کجا سکونت گزینم؟و اگر باز نگردم و مجاور خانه ی کعبه مانم،خدایم نمی گوید؛ای ابله نادان از چه رو خانه ی خود بفروختی و در خانه من منزل گزیده ای؟!

………………………..

حکایت 6

واعظی بر منبر میگفت؛هر که نام “آدم و حوا” نوشته در خانه آویزد،شیطان بدان خانه در نیاید!رندی از پای منبر برخاست و گفت؛ای شیخ، شیطان در بهشت در جوار خداوندبه نزد ایشان رفت و آنها را بفریفت!چگونه میشود که در خانه مااز اسم ایشان پرهیز کند…؟!

عبید زاکانی

0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.