دیالوگی از سریال دایی جان ناپلئون اثر ناصر تقوایی

– مش قاسم آدم چطور میفهمد عاشق شده است؟

+والله بابام جان، دروغ چرا!

اونکه ما دیدیم اینجوری است که وقتی خاطر یکی را میخواهی، آن وقتی که نمیبینیش، تویِ دلت پنداری یخ میبنده!..

وقتی میبینیش، یک هورمی تویِ این دلت بلند میشه پنداری تنور نانوایی را روشن کرده‌اند!..

یعنی اونی که ما دیدیم اینجوری بود

که همه چیزِ دنیا را،

همه مال و منال دنیا را برای اون میخواهی پنداری حاتم طائی شدی..

خلاصه آرام نمیگیری مگر آن دختر را برات شیرینی بخورند..

اما اینهم هست اگر خدایی نکرده آن دختر را به یکی دیگر شوهر بدهند،

آن وقت دیگر واویلا..

ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود

یک شب آن دختر را برایِ یکی دیگه شیرینی خوردند

صبح آن همشهریِ ما زد به بیابان

تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچکی نفهمیده چی شده

پنداری دود شد رفت آسمان..!

دایی جان ناپلئون

0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.