گزیده ای از کتاب جز از کل نوشته استیو تولتز

احساس می کنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفتم ولی این قدر جلو رفتم که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. این یادت بمونه مارتین. اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتی هیچ وقت برای برگشت دیر نیست.حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از این که هیچی به دست نیاری. من تمام این سال ها با این که پدرت رو دوست نداشتم بهش وفادار موندم. حالا فهمیدم کار اشتباهی کردم. اجازه نده اخلاق سد راه زندگیت بشه. من به خاطر ترس با پدرت ازدواج کردم. به خاطر ترس باهاش موندم. حکمفرمای زندگی من ترس بوده. من زن شجاعی نیستم. خیلی بده آدم برسه به انتهای زندگیش و بفهمه شجاع نیست…

هر وقت مادرم این طوری خودش را سبک می کرد نمی دانستم چه باید بگویم. فقط به صورتش که زمانی باغی بود آراسته لبخند می زدم و با کمی خجالت روی دست استخوانی اش می زدم،چون خجالت آور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی می کند و به این نتیجه می رسد تنها چیزی که با خود به گور می برد شرم زندگی نکردن است.

با خودم فکر کردم اگر بتوانم مرگم را چند هفته عقب بیندازم،می توانم اولین جسدی باشم که آن زمین خالی را به یک قبرستان فعال تبدیل می کند، جنازه ی افتتاحیه.
اینجوری هیچوقت فراموش نمی شدم.بله، وقتی به انتظار مرگ روی تخت دراز کشیده بودم داشتم نقشه می کشیدم.به تمام کرم ها و لاروهایی که در زمین قبرستان بودند فکر کردم و این که چه سور و ساتی در انتظارشان است.هله هوله نخورید ای لاروها! گوشت آدم در راه است! شام تان را خراب نکنید.
روی تخت دراز بودم و جز مرگ به چیز دیگری فکر نمی کردم.اما جوان تر از آن بودم که از پیری بمیرم و پیرتر از آن که جزء آمار مرگ و میر نوزادان به حساب بیایم.این وسط گیر کرده بودم،در دوره ی وحشتناکی از زمان که آدم ها چاره ای ندارند جز نفس کشیدن.

…………………………

تو چيزى هستى که فکر مى کنى پس اگه نمى خواى شبيه پدرت بشى نبايد با فکر کردن خودت رو به يه گوشه ببرى، بايد با تفکر خودت رو ببرى به فضاى باز، تنها راهش همينه که از اين که ندونى چى درسته و چى غلط، لذت ببرى، تن به بازى زندگى بده و سعى نکن از قانون هاش سر در بيارى.

زندگى رو قضاوت نکن.
فکر انتقام نباش، يادت باشه آدمهاى روزه دار زنده مى مونن ولى آدمهاى گرسنه مى ميرن. موقعى که خيالاتت فرو مى ريزن بخند و از همه مهم تر، هميشه قدر لحظه لحظه اين اقامت مضحکت رو تو اين جهنم بدون!

…………………………

تو چيزى هستى که فکر مى کنى؛ پس اگه نمى خواى شبيه پدرت بشى نبايد با فکر کردن خودت رو به يه گوشه ببرى، بايد با تفکر خودت رو ببرى به فضاى باز، تنها راهش همينه که از اين که ندونى چى درسته و چى غلط، لذت ببرى، تن به بازى زندگى بده و سعى نکن از قانون هاش سر در بيارى. زندگى رو قضاوت نکن.
فکر انتقام نباش، يادت باشه آدمهاى روزه دار زنده مى مونن ولى آدمهاى گرسنه مى ميرن، موقعى که خيالاتت فرو مى ريزن بخند. و از همه مهم تر، هميشه قدر لحظه لحظه اين اقامت مضحکت رو تو اين جهنم بدون.

…………………………

هیچ وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی‌اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش!

درس من؟! من آزادی‌ام را از دست دادم.

…………………………

غرور، اولین چیزیه که باید توی زندگی از شرّش خلاص بشی…

غرور، برای اینه که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی مثل این می‌مونه که یه کُت رو تنِ یه هویجِ پلاسیده بکنی و ببریش تئاتر، و وانمود کنی که آدم مهمّیه!

 

کتاب : جزء از کل
نوشته : استیو تولتز
برگردان : پیمان خاکسار

0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.