گزیده هایی از تذکرة الاولیا اثر عطار نیشابوری

گفت: ‌سی سال است كه استغفار میكنم از يك شكر گفتن!‌

گفتند: چگونه؟

گفت:‌ بازار بغداد بسوخت اما دكان من نسوخت، مرا خبر دادند،گفتم: الحمدللّه! از شرم آنكه خود را بِهْ از برادران مسلمان خواستم و دنيا را حمد گفتم،
از آن استغفار میكنم.

…………………………………………..

و گفت: بیزارم از آن خدای که به طاعت من از من خشنود شود،
و به معصیت من از من خشم گیرد،
پس او خود در بند من است تا من چه کنم.

………………………………………….

‌درویشی گفت: او را کجا جوئیم؟‌
شیخ گفت: کجایش جُستی که نیافتی؟!‌
اگر یک قدم به صدق در راه طلب کنی در هرچه نگری او را بینی.
‌………………………………………….

گفت: «عزیزترین چیزی بر روی زمین سه چیز است: عالمی که سخن از علمِ خویش گوید و مریدی که او را طمع نبود و عارفی که صفتِ حق کند بی‌کیفیّت.
و اصل ما درین طریق خاموشی است و بسنده‌کردن به علم خدای تعالی.»
………………………………………….

و چون کارِ او بلند شد سخنِ او در حوصلهٔ اهلِ ظاهر نمی‌گنجید. حاصل، هفت بارَش از بسطام بیرون کردند.شیخ می‌گفت: چه مرا بیرون کنید؟
گفتند: تو مَردی بَدی. تو را بیرون می‌کنیم.
شیخ می‌گفت: نیکا شهرا که بَدَش من باشم
………………………………………….
نقل است که ابراهیم نشسته بود. مردی نزدیک او آمد، گفت: ای شیخ! من بر خود بسی ظلم کرده ام. مرا سخنی بگوی تا آن را امام خود سازم.
ابراهیم گفت: اگر قبول کنی از من، شش خصلت نگاه داری، بعد از آن هرچه کنی زیان ندارد. اول آن است که چون معصیتی خواهی که بکنی روزیِ وی مخور.
گفت: هرچه در عالم است رزق اوست، من از کجا خورم.
ابراهیم گفت: نیکو بوَد که رزق او خوری و در وی عاصی شوی؛ دوم چون خواهی که معصیتی کنی، جایی کن که ملک او نبوَد.
گفت: این سخن مشکلتر بوَد، که از مشرق تا به مغرب بلاد الله است. من کجا روم؟
گفت: نیکو نبوَد که ساکن ملک او باشی و در وی عاصی شوی؛ سوم چون خواهی که معصیتی کنی، جایی کن که او تو را نبیند.
گفت: این چگونه تواند بود؟ او عالم الاسرار است و داننده ضمایر است.
ابراهیم گفت: نیک باشد که رزق او خوری، و ساکن بلاد او باشی، و در نظر او معصیتی کنی. در جایی که تو را بیند.
چهارم گفت: چون ملک الموت به نزدیک تو آید بگوی مهلتم ده تا توبه کنم.
گفت: او این سخن از من قبول نکند.
ابراهیم گفت: پس قادر نیی که ملک الموت را از خود دفع کنی، تواند بود که پیش از آنکه بیاید توبه کنی، و آن این ساعت را دان و توبه کن.‌
‌پنجم چون منکر و نکیر بر تو آیند هر دو را از خویشتن دفع کن.
گفت: نتوانم.
گفت: پس کار جواب ایشان آماده کن، ششم آن است که فردای قیامت گناه کاران را فرمایند که به دوزخ برید، تو بگو که من نمی‌روم.
گفت: تمام است آنچه تو بگفتی.
و در حال توبه کرد و بر توبه بود شش سال تا از دنیا رحلت کرد.‌

…………………………………………..

و گفت: هیچ معصیت عظیم تر از جهل نیست.

…………………………………………..

جملهٔ خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خوردند. یکی گفت: «خواجه ، پس تو کجا بودی؟»
گفت: «من نیز با ایشان بودم ، اما فرق آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و برهم می جستند و می ندانستند ، و من می خوردم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم ، و می دانستم».

…………………………………………..

ابوالحسن_خرقانی می گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد…!!!

اول: مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد! او گفت؛ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد…!

دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان در  جاده های گل آلود میرفت… به او گفتم؛قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت؛من بلغزم باکی نیست…به هوش باش تو نلغزی شیخ!که جماعتی از پی تو خواهند لغزید…

سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.گفتم؛این روشنایی را از کجا آورده ای؟! کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و گفت؛تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!

چهارم: زنی بسیار زیبا و خوشرو  که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد!

گفتم؛اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!
گفت؛من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بی خود شده ام که از خود  خبرم نیست،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟!

کتاب: تذكرة الاولياء
نوشته : عطار نيشابوري

0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.