گزیده کتاب تهوع ژان پل سارتر

چقدر دلم میخواست به او بگویم که دارند گولش می زنند، که بازیچه دست آدم های به ظاهر مهم شده است.
آدمهایی که در کسب تجربه حرفه ای اند!

آنها خواب آلود و بی حس و حال رنج زندگی را بر خود هموار کرده اند.
آنها با عجله و هول هولکی ازدواج کرده اند و اتفاقی بچه دار شده اند.
در کافه ها، مجالس عروسی و عزا با آدمهای دیگر روبه رو شده اند.
گاهگاه درون یک گرداب گرفتار شده اند و بی آنکه بفهمند چه بر سرشان آمده، دست و پا زده اند.
هر چه دوروبرشان پیش آمده، دور از چشم آنها آغاز شده و پایان یافته است.
اشکال دراز و تیره، رویدادهایی که از دور دست آمده اند، به سرعت از بیخ گوششان گذشته و تا آمده اند ببینند چه شده، دیگر همه چیز خاتمه یافته.

بعد، سر چهل سالگی، اسم یکدندگی ها و چند ضرب المثل را می گذارند تجربه.

مثل دستگاه های توزیع خودکار.
دو سکه در شکاف سمت چپشان بیندازید، قصه هایی تحویل می دهند که دورشان کاغذ نقره ای است.

دو سکه در شکاف سمت راستشان بیندازید، پند و اندرزهایی نصیبتان می شود به شیرینی حلوا.

…………………………………

من میان این صداهای شادمان و عقلانی تنها هستم. همه این آدمها وقتشان را سر این میگذارند که ما فی الضمیرشان را توضیح دهند، و با خوشحالی تصدیق کنند که آرا و عقایدشان یکی است. واه که چقدر برایشان مهم است که همه با هم یک جور فکر کنند.

…………………………………

کاش می‌توانستم جلوی فکر کردنم را بگیرم! سعی می‌کنم. موفق می‌شوم، انگار کله ام پر از دود می‌شود، و باز از سر گرفته می‌شود، “دود… فکر نکنم… نمی‌خواهم فکر کنم… فکر می‌کنم که نمی‌خواهم فکر کنم… نباید به این فکر کنم که نمی‌خواهم فکر کنم. چون این هم باز یک جور فکر است.” پس هیچوقت تمامی ندارد؟!
…………………………………

از جا میپرم: اگر میتوانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر میشد. اندیشه ها بیمزه ترین چیزهایند، حتی بیمزه تر از گوشت تن. دایم کش می آیند و مزه غریبی به جا میگذارند. بعدش کلمات هستند درون اندیشه ها، کلمات ناتمام، جمله های ناقص که همواره بازمیگردند: « باید تمام کنـ … من وجود … مرده… مارکی دورولـ مرده است… نیستم… من وجود…» همینطور ادامه میابند… و هرگز به پایان نمی آید. این از بقیه بدتر است زیرا خودم را مسئول و شریک جرم حس میکنم. مثلا، منم که اینگونه نشخوار دردناک را ادامه میدهم: وجود دارم. حس میکنم. من. بدن همینکه یکبار آغاز به زندگی کرد، به خودی خود زندگی میکند. ولی وقتی به اندیشه میرسیم، منم که آن را ادامه میدهم. می گسترمش. من وجود دارم. می اندیشم که وجود دارم. اوه، این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دور و درازی است – و من آن را می گسترم، آهسته آهسته… ای کاش می توانستم خودم را از اندیشیدن باز دارم! میکوشم، موفق میشوم: انگار کله ام از دود پر میشود… و اینها باز شروع شد:« دود… نباید اندیشید… نمیخواهم بیندیشم… می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم. نباید بیندیشم که نمیخواهم بیندیشم، زیرا این همچنان یک اندیشه است.» آیا هرگز پایانی بر آن نیست؟

اندیشه من خود من است: برای همین است که نمی توانم وا ایستم. من به وسیله آنچه می اندیشم وجود دارم… و نمیتوانم خودم را از اندیشیدن بازدارم در همین لحظه-چه ترسناک است- اگر وجود دارم به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام. منم،منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون میکشم: نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه هایی است برای وا داشتنم به وجود داشتن. به فرو بردنم به درون وجود. اندیشه ها مانند سرگیجه از پشتم زاده میشوند… اگر راه بدهم می آیند اینجا در جلو، میان چشمهایم- و من همچنان راه میروم، اندیشه می بالد،می بالد و عظیم فرا می آید، یکسره پرم میکند و وجودم را نو میگرداند…»

…………………………………

هیچ وقت مثل امروز به این شدت احساس نکرده ام که فاقد ابعاد مخفی ام، محدود به تنم هستم، و محدود به افکار سبکی که چون حباب از آن بالا می روند. یادبودهایم را با زمان حالم بنا می کنم. من به درون زمان حال رانده و وانهاده شده ام. بیهوده سعی دارم به گذشته بپیوندم. نمی توانم از خودم بگریزم …

‌…………………………………

همه‌ی این آدم‌ها وقتشان را سر این می‌گذارند که آنچه در درونشان هست را توضیح دهند و با خوشحالی تصدیق کنند که عقایدشان یکی است.
آه که چقدر برایشان مهم است که همه با هم یکجور فکر کنند.

‌…………………………………

چنان تنهایی وحشتناکی حس میکردم که خیال خودکشی به سرم زد، تنها چیزی که جلویم را گرفت، این فکر بود که من در مرگ، تنهاتر از زندگی خواهم بود…

کتاب : تهوع
نوشته : ژان پل سارتر
برگردان ها: محمدرضا پارسایار /امیر جلال الدین اعلم

0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.