داستان کوتاه راه دور

زن گفت: «می‌آییم، همین امروز فردا. خاطرت جمع‌ باشد. اگر دست من بود تا حالا راه‌مان را کشیده بودیم آمده بودیم. گفتم که خانه نبود، اگر بود می‌آمد. حمید هم خوب است… بچه‌ها؟ نه. مدرسه تعطیل است. باز نشد که تعطیل بشود. همه جا دارد تعطیل می‌شود. هوا؟ گرم است… چی؟ ها. بله، هوای خودمان را داریم. پدربزرگ، همان‌طور است. ای. چه بگویم! نه، نه، طوریش نیست. همین نیم ساعت پیش… ها. نمی‌دانم به فکر کدام‌شان باشم. تو این الم‌سرات ویرش گرفته پیاده راه می‌افتد تو کوچه‌ها، می‌‌رود لب شط. نمی‌دانم والله. می‌رود ببیند چه خبر است‌… نه، به خرجش نمی‌‌رود. خودت می‌‌شناسیش که. دستش را می‌زند پر ِ کمرش می‌‌گوید ناخدا را تو طوفان می‌شود شناخت. هرچه می‌گوییم پدربزرگ این‌که طوفان نیست. بعد همان حرف‌ها… حرف‌های همیشگی. من که زبانم مو درآورد. می‌گوید موقعش رسیده که حضرت حجت ظهور کند. می‌گوید اگر خداوند عالم سیصد و سیزده نفر بندۀ مؤمن ِ مقدس ِ شیعۀ خالص تو دنیا داشت حضرت ظهور می‌کرد… چه بگویم والله. من که عقلم به جایی نمی‌رسد…»

مرد گفت: «می‌آییم، شاید امشب، شاید هم فردا صبح سحر. الآن که نمی‌توانیم. نه. گفتم که، با ماشین خودمان می‌آییم. جل‌وپوست‌مان را به‌دوش می‌کشیم می‌آییم… هرچه شد شد. ما هم مثل دیگران. خون‌‌مان که رنگین‌تر نیست. نه بابا! نه. حالا ببینیم چه می‌شود. وضع و روز تو را می‌دانم. رودر‌بایستی ازت نداریم که… این حرف را نزن! چی؟ کی؟ مادر بزرگ؟ همین‌طور نشسته سوز و بریز می‌کند. نی قلیان هم از دستش نمی‌افتد. هی کهه می‌زند و صورتش هم‌چین سیاه … چه بگویم! نمی‌دانم با چه زبانی راضی‌اش کنیم. اگر بو ببرد هیچ خیال نمی‌کنم آمدنی باشد. خودت که می‌دانی! هر پنج‌شنبه می‌رود سر خاک…امروز تازه شنبه است. خیلی‌ها زده‌اند بیرون… دارد خالی می‌شود. تو کوچۀ ما کسی نمانده. چی؟ آن‌ها هم رفته‌اند. خوب، حق دارند. ساعت به ساعت بدتر می‌شود… نان دیگر پیدا نمی‌شود. مرخصی؟ ای بابا! باید غیبت کنم. هر چه می‌خواهد بشود بشود. ها. مرخصی را قدغن کرده‌اند. گور پدرشان. نمی‌دانی چه قیامتی است… دین‌مان برود باز دنیامان سر جاش است. حق با توست. ما که… ما که خسرالدنیا والاخره‌ی هستیم… »

پیرمرد گفت: «می‌آییم. اتوبوس گیر نمی‌آید. نه. هیچی. رضا از صبح رفته گاراژ سیف‌الله بلکه کامیون را راه بیندازد. می‌گوید نمی‌دانم، انگار، واتر‌پمپش خراب شده… من‌که سر درنمی‌آورم. نمی‌دانم والله کافر است. خدا از سر تقصیراتش نمی‌گذرد. از آتش جهنم خلاصی ندارد… چی؟ ها. کی؟ بلندتر بگو. ها؟ عمویت؟ دماغ سابق را ندارد. اگر شب‌ها پیش‌اش نباشم… خودت که می‌دانی. تنها که می‌شود، تو تاریکی، مثل جن‌زده‌ها شهقه می‌کشد. خدا نصیب هیچ کافری نکند. آدم نمی‌داند چه بگوید. خدا خودش عالم سر والخفیات است…چی؟ کی؟ ها؟ ها؟ آها. راه افتاده‌اند. همین امروز صبح. بله؟ ها. با وانت حبیب. امشب یا فردا، خدا بخواهد، می‌رسند. می‌گویند جای سوزن‌انداختن نیست. جاده‌ها شلوغ است. هر که اتومبیلی وانتی موتوری داشته زده به جاده… بنزین هم که قحطی آمده. خیلی‌ها نفت یا گازوییل می‌ریزند تو باک‌شان. ای بابا! چه بکنند؟ هوم… حق دارند. جان‌شان را که از سر راه نیاورده‌اند. بچه‌ها تو خانه بند نمی‌شوند. هیچ کس تو خانه‌اش… ها؟ بله. محسن آقا که امروز از اهواز آمده بود می‌گفت ماشین‌ها مثل قطار مورچه تو جاده سر به دنبال هم گذاشته‌اند…»

دختر گفت: «دل‌مان می‌خواهد بیاییم. اما مامان هنوز تو پنجاه تخت‌خوابی است. نه. حالش خوب بود. آره. الآن دارم از آن‌جا می‌آیم. بیمارها را دارند مرخص می‌کنند یا می‌فرستند شهرهای اطراف… بابا ماند آن‌جا. شاید بعد از ظهر مرخصش کنند… ماند تا با دکترهاش حرف بزند. اگر آمبولانس به‌مان بدهند…آره. چی؟ بی آمبولانس نمی‌شود که. خدا کند. بیمارستان چهار تا آمبولانس بیش‌تر ندارد. یکی‌شان هم خراب است. همه‌اش… شده پر از زخمی. آدم دلش کباب می‌شود. از بچه‌ها هم نمی‌گذرند ازخدابی‌خبرها. تا به چشم خودت نبینی… ها؟ خدا ذلیل‌شان کند. چه بگویم؟ دست ما که از همه جا کوتاه است. نمی‌دانم. مامان دلش می‌خواهد تو خانه، پیش ما، باشد. از بیمارستان می‌ترسد. نمی‌خواهد از ما دور باشد. کی؟… خودم؟ نه. از چی بترسم؟ من هم یکی مثل دیگران . فقط برای بابا دل‌واپس‌ام. نه. نگران ما دو تاست. اما به روی خودش نمی‌آورد. امروز اداره هم نرفت. نه… نه، تعطیل نیست. رییس‌شان می‌داند که مامان بیمارستان است. چه جانی کند تا خودش را تو شرکت جا کرد. حالا… لابد قسمت است. مادرجان، کاش زودتر تمام بشود. دلم برای‌تان تنگ شده… دعامان کنید…»

زن گفت: «حمید هم این‌جاست. نه نمی‌ترسد. هنوز نمی‌داند چه خبر است. می‌خواهی باهاش حرف بزنی؟ نه. گفتم که، رفته مغازه را خالی کند… این چند تا خرت‌وپرت را هم که نمی‌تواند بگذارد به امان خدا. مایۀ دستش است. بار می‌زنیم هم‌راه خودمان می‌آوریم. پدر‌زن شریکش تو اراک انبار دارد. قرار است بگذارند آن‌جا. ما که بخت و طالع درستی نداریم. یک‌مرتبه دیدی… چی؟ هر کس بتواند کمی از بارو بنه‌‌اش را می‌برد… هر کی هر چه دستش برسد. خودتان که می‌دانید، شاهد بودید، که چه‌قدر قرض بالا آورده‌ایم. ما که پول و پله‌ای تو بساط نداریم. باید بتواند همین خرت‌وپرت‌ها را به پول نزدیک کند تا زندگی‌مان یک جوری بگذرد… بله؟ چه خبر است؟ خوب، یک دقیقه دندان روی جگر بگذارید! ما هم کار فوری داریم… نه، با شما نیستم. ببخشید. داشتم می‌گفتم… چی داشتم می‌گفتم؟ چند ماهی است مستمری پدربزرگ را قطع کرده‌اند. نمی‌دانم والله. می‌گویند دارند روی پرونده‌اش تحقیق می‌کنند. خودتان که می‌دانید. پیرمرد تو جوانی دست به هر کاری می‌زد. حالا هم که زبانش را نگه نمی‌دارد. هر حرفی را همه جا می‌زند. ای بابا! می‌ترسم آخرش کار دست‌مان بدهد. خودتان که می‌دانید. دلش با این‌ها صاف… چه بگویم؟ من هم مثل شما. می‌گوید هیچ بدی نرفت که خوب جاش بیاید. نمی‌دانم والله… »

مرد گفت: «کاش همان یک لقمه نان رعیتی را می‌خوردیم خیر سرمان بلند نمی‌شدیم بیاییم این‌جا. خوب، همین دیگر… کف دست‌مان را که بو نکرده بودیم. بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد… چی؟ بله. کارد به استخوان‌مان رسیده بود. هرروز یک بامبولی سرمان درمی‌آوردند. زمین هم دیگر برکت ندارد. زمین را… خیر هم از سفره‌ها رفته. قهوه‌خانه؟ قهوه‌خانه هم که زندگی‌مان را راه نمی‌برد. بله… بله. خوب، نشد. بخت و طالعی نداشتیم از اولش. کاش خدابیامرز محمد حسن را آورده بودیم ولایت خودمان. مرحوم محمد حسن را… حالا مگر می‌شود مادربزرگ را راضی کرد. اگر بفهمد تا پنج‌شنبه برش نمی‌گردانم محال است راه بیفتد… خودت که او را می‌شناسی! جانش به محمد حسن بسته بود. مادربزرگ… بله؟ تمام است قربان. چشم الآن تمامش… نه با تو نیستم. چی؟ تو بیایی این‌جا؟ برای چی؟ حرفش را هم نزن! همین که گفتم. هر جور شده راضی‌اش می‌کنم. جهان خانم که حرفی ندارد. خدارسولی یک دم ازش غافل نیست… تو می‌دانی، دیده‌ای، چه‌قدر احترامش می‌کند. مثل مادر خودش. چی؟ نه. بله. اگر آدم عمرش به دنیا نباشد چه این‌جا چه هر جا. من فقط به‌خاطر مادربزرگ و بچه‌ها… فقط به‌خاطر آن‌ها، به‌جان خودت، به هم‌چین صرافتی افتاده‌ام. خودم… باید برگردم. خودم را می‌گویم… »

پیرمرد گفت: «عمویت را هم می‌آوریم. نمی‌شود تنهاش گذاشت. کسی نیست ازش پرستاری کند. باید ببینم چه می‌شود… نه، نمی‌شود. همین که رضا آمد می‌روم دنبالش. گفتم که از صبح رفته گاراژ. راستش همین حالا هم نگران احوالش هستم. نه. نگران احوال عمویت. اگر راه افتاده باشد بیرون درد سر دارم تا پیداش کنم… وقت تنگ است. چی؟ خودت که می‌دانی. عین خیالش نیست. تو یک هم‌چین والذاریاتی لک‌و‌لک با قفس بلبلش راه می‌افتد می‌رود نخلستان، می‌نشیند پای شاخه‌های آب و هی سیگار می‌کشد و وقتی بلبلش، تو قفس، بنا می‌کند خواندن خوش‌خوش می‌شود. ‌گوش‌اش بده‌کار نیست… تنها دل‌خوشی‌اش همین است. چه کار می‌شود کرد! من؟ نه… می‌روم. همین الساعه می‌روم دنبالش. رضا باید پیداش شده باشد. خدا کند خانه باشد. چی؟ بله. نه. گفتم که اگر رضا کامیون را روبه‌راه کرده باشد، ان‌شاءالله، اگر خدا بخواهد، فردا اول صبح، همین که آفتاب تیغ زد… بله؟ الساعه. الساعه. چشم پدر جان… ای بابا! این‌جا خیلی شلوغ است. بگو نگران نباشد. هیچ‌طوری نمی‌شود. اگر خدا خودش نخواهد هیچ اتفاقی نمی‌افتد. چی؟ نه، دختر جان! تو خیابان و خانه که فرقی نمی‌کند. بد از پیش خدا نیاید… مرگ خبر نمی‌کند… »

دختر گفت: «دیگر پیداشان نشده، اما صدا می‌آید. چی؟ آره. از این‌جا یک‌راست می‌روم خانه. حالا خبری نیست. چی؟ صدای ماشین است. خیال‌تان راحت باشد… من نمی‌ترسم مادرجان. چشم. به بابا می‌گویم. می‌گویم که با شما صحبت کند. این‌جا شلوغ است. صداتان را نمی‌شنوم. مادرجان! بلندتر… بلندتر…حرف بزنید. آره… خوب شد. بله. چشم. نه از ما خیلی دور است. پشت موزه. شما یادتان نمی‌آید. وقتی افتاد صداش نزدیک بود، صداش‌… نه، بابا خانه نبود. فکر کردم تو کوچه‌مان افتاد. زن‌ها جیغ می‌زدند. بچه‌ها گریه می‌کردند. همه ریخته بودند تو کوچه. شیشه‌های مدرسه‌مان ـ یادتان می‌آیدـ همه شکست… اول نفهمیدیم کجا افتاد. نه. گفتم که پشت موزه. موزه. آره. شما یادتان نمی‌آید. نزدیک سینما تاج. پشت لوله‌های نفت . ها. نزدیک دانش‌کدۀ نفت. بله همان جا. می‌گویند خیلی معلم کشته شده. نزدیک چهل نفر… صیادی، علی صیادی، معلم ما هم کشته شده. برادر تنگستانی، یادت می‌آید؟ نرفتم. از روی پشت بام دیدم، از روی خرپشته. دودش را دیدم، مثل قارچ بود. بعد از آن بود که مردم بنا کردند رفتن… بابا می‌گوید خیلی‌ها پای پیاده‌ زده‌اند به بیابان. کوچه‌مان خالی شده. بله… چی؟ چه می‌گویید؟ الآن تمام می‌کنم. فقط چند لحظه. چشم. نه… گفتم که این‌جا شلوغ … باشد. صدای ماشین است. نه، نه. چشم، به بابا می‌گویم. شما نگران نباشید. بله… گفتم… چند لحظه، فقط یک لحظه، صبر کنید. دارم خداحافظی می‌کنم… نه‌، مادرجان… سکه‌هام دارد تمام… سلام آقاجان را برسانید. بله.

چشم، می‌گویم. چی؟ بلندتر! صداتان را نمی‌شنوم… چی؟ الو… الو… الو… اه … قطع شد…»

داستان کوتاه راه دور

نوشته محمد بهار لو

0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.