پرستار که صدایش می زند،روزنامه از دستش می افتد.روی تنها صندلی چوبی اتاقک اهدای خون،مرد جوان نشسته بودوصفحه ی حوادث روزنامه را می خواند که خوابش برده بود روزنامه را می اندازد روی میز چوبی پوسته کرده جلو صندلی ومی رودطرف اتاق کوچکی که صدای پرستار از آنجا آمده بودبیرون.پشت میزی که بین شان است،مرد می نشیند روبه روی پرستار.می خواهد کیفش را بگذارد روی میز که با نگاه پرستار پشیمان می شود.می گذاردش کنار پایش وتکیه اش می دهد به پایه صندلی.پرستار جوان به مونیتور نگاه می کند ومشخصات مرد جوان را می خواند.

_آستین تان را برنید بالا لطفا.

به مرد وچشم های میشی اش نگاه می کند وگوشی پزشکی را می گذارد توی جیب روپوش سفیدش.تامرد دکمه ی سرآستین پیراهنش را باز کند،پرستار بلند می شود،از لای پوشه نارنجی رنگ روی میز ،یک پرسش نامه ی سفید ویک خودکار بیک آبی می آورد بیرون ، از کنار میز می گذرد وروبه روی مرد تکیه می دهد به میز.

_گفتید متاهل اید،نه؟

مرد سر بالا می آورد، دوچشم خاکستری پرستار را می بیند که زل زده اند به او ولب های صورتی اش که لبخند می زنند.

_بله ،می خواهیدشناسنامه نشان بدهم؟

_نه…. لازم نیست.تازگی ها به جنوب کشور سفر نداشته اید،یا کشور های شرق آسیا؟

_نه،جایی نرفتم،به خاطر کارم همیشه تهران هستم.مگر آنجا هنوز مالاریا هست؟فشارم را نمی گیرید؟

مرد با انگشت به بازوی لختش می زند وسرش را تکان می دهد.پرستار سربلند نمی کند وبی پرسشی از مرد چند ردیف پرسش نامه را پر می کند.

_ببخشید،پرسیدم فشارم را نمی گیرید؟

_شنیدم آقای مهندس،عجله دارید؟بعد از پرکردن پرسش نامه…تازگی ها بیمارستان بستری نشدید؟

_عجله که نه،بعید می دانم کسی بیاید پیش شما وبخواهد زود برود.

_پس اجازه بدهید درست کارم را بکنم….

پرستار عینکش را روی صورتش جابه جا می کند وروبه مرد نیشخندی می زند.

_چه بداخلاق،حیف شما نیست با این….

پرستار حرف مرد را نا تمام می گذارد.

_سه چهار ماه گذشته بیمارستان بستری نشده اید؟داخل ایران،خارج از ایران….

مرد چشم می دوزد به سرامیک های سرمه ای کف اتاق وپای چپ پرستار که روی سرامیک ها ضرب گرفته اند.

_نه،من که گفتم سفر خارج ….

_داروی خاصی مصرف می کنید؟

_داروی خاصی که نه،فقط گاهی وقتی عصبانی می شوم وفشارم می رود بالا یک متورال50 ، آن هم نه همیشه ….

_زیاد عصبانی می شوید یعنی؟ بهتان نمی آید،فشار خون دارید؟

پرستار لبخند می زند وگره می اندازد به ابروهایش.مرد مات صورت پرستار شده است ودهان زن باز وبسته می شود.

_فشار خون ندارم.گفتم که،فقط گاهی عصبانی می شوم… من شما را قبلا جایی ندیده ام؟

ردیف سفید ومرتب دندان های پرستار برای اولین بار به چشم مرد می آید.پلک های پرستار نزدیکتر شده اند به هم وحجم بیشتری از گوی های خاکستری را پوشانده اند.صدای خنده پرستار توی اتاق می پیچد.

_نه ،فکر نمی کنم دیده باشید وگرنه امکان نداشت اینجا بیایید.

_ولی من مطمئنم که حتما می آمدم.

ردیف سفید دندان های پرستاد هنوز پیداست.می چرخد ومی رود پشت میزش،پرسش نامه وخودکار را می اندازد روی میز.

_درشش ماه گذشته،رفتار جنسی پرخطر نداشته اید؟

مرد ابروها را می دهد بالا،سر را می کشد عقب وشانه می اندازد بالا.

_پرخطر؟نه… من که گفتم … ازدواج کردم، یک پسر شش ساله دارم.

پرستار آرنج ها را ستون میز می کند وچانه اش را سر می دهد توی کاسه دست ها.هنوز لبخند می زند.

_ولی این دلیل خوبی نیست.خیلی از مردها که می آیند اینجا وبه نظر ما نمی توانند خون بدهند هم مثل شما ازدواج کرده اند.با چندتا بچه قدونیم قد!

_ولی من زیاد دنبال کارهای خطرناک نیستم،هیجان زیاد برایم خوب نیست…

مرد کمر راست می کند روی صندلی.

_واقعا؟

این بار پرستار جوان شانه بالا می اندازد وبا گره روسری اش بازی می کند.نگاه مرد دور اتاق می چرخد.یک یک دیوار ها را ورانداز می کند تا دست آخر روی کپی ارزان قیمت “گل های آفتاب گردان”ونگوک ثابت می ماندکه کوبیده شده روی همان دیواری که پرستار جوان صندلی اش را چسبانده به آن.خاطراتش را می گردد،زیرو روی شان می کند که قبلا این دختر را کجا دیده است؟درکدام مهمانی،کدام سفر،کدام خاطره دور؟این لبخند کج وتحقیر آمیر،این چشم های خاکستری،قبل ار این کجا گیجش کرده اند و وسوسه؟ نکند اصلا از دوستان فرناز است واز هم دانشگاهی های سایق او؟باز فرناز به چه شک کرده که دوباره خواسته مشتش را باز کند؟اصلا برای چه اصرار کرده بود خون بدهد؟این بازی را کی قرار است تمام کند فرناز و اوتاکی باید تن بدهد به این بازی احمقانه که دیگر هیچ چیز تازه ای برایش ندارد؟
_فشارتان پانزده روی نه است آقای مهندس.متاسفم نمی توانید خون بدهید.نکند از سوال های من عصبی شده اید؟
گیج ،پرستار را نگاه می کند که باز به میز تکیه داده وبا دستمال عینکش را پاک می کند.آستینس را پایین می کشد.
_شما….دانشگاه آزاد درس نخوانده اید؟واحد تهران مرکز،بابچه های دندان پزشکی؟
پرستار لبهایش را جمع می کند وپوست چانه اش چین می خورد.
_نه من سراسری خواندم. دانشگاه مشهد…یک سال است برگشته ام تهران .چطور؟
مرد کیفش را برمی دارد وکتش را می اندازد روی همان دستی که کیف رانگه داشته است.
_گفتم شاید هم دانشگاهی باشیم.قیافه تان خیلی برایم آشنا بود…
_ولی شما که باید دانشکده فنی درس خوانده باشید….
_خب … خواهرم …خواهرم دندان پزشکی می خواند.بچه های پرستاری هم بودند آنجا…
پرستار جوان به موهای آشفته مردنگاه می کند وطره ای که روی صورت مرد ریخته است.چهار ماه پیش هم درطبقه بیست وهفتم هتل بایوک اسکای بانکوک،همین طره را دیده بود.نفس مرد روس پشت گردنش را گرم کرده بود وقتی منتظر آسانسور ایستاده بودند واوخودش را از سر راه مرد روس کشیده بود کنار.درآسانسور که باز شده بود ،مرد را دیده بود که وسط آسانسور ولو شده بود روی زمین ونمی توانست از جایش بلند شود.چشم های خمار مرد از زیر موهای آشفته اش خیره مانده بودند به زن تایلندی داخل آسانسور،که به مرد وگیجی اش می خندید.خدمت کار ها مرد را از آسانسور کشیده بودند بیرون وزن تایلندی همراهش را رد کرده بودند ومرد را برده بودند به اتاقش؛پرستار هم کمک کرده بود.تنها کسی بود که زبان مرد را می فهمید.به جای اتاق مرد،شماره اتاق خودش را به خدمت کارها داده بود…
مرد کارت ویزیتش را از کیف بیرون می آورد ومی گذارد روی میز.
_حیف شد،امیدوارم دفعه بعد فشارم این قدر بالا نباشد،هیجان این جا هم همین طور.حیف است این جا بمانید،جای پیشرفت ندارد.اگر از کارکردن در بیمارستان بدتان نمی آیدخبرش را بدهید.من دوست پزشک زیاد دارم،درباره اش حرف می زنیم.شاید تا آن روز هم یادم آمد همدیگر را کجا دیده ایم.
پرستار تکیه داده به چارچوب در وبا سر حرف مرد را تایید می کند وبه او که خداحافظی می کند لبخند می زند وبعد به آدم های نشسته درسالن .
_نفربعد
داستان کوتاه : یک روز آفتابی برای جغد
نویسنده : پدرام رضایی زاده
0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.