داستان کوتاه سیمین خانم از مریم ذاکری

هنوز كفش هايم را در نياورده بودم كه مادر توى چهارچوب در مقابلم ايستاد و در حالى كه دستكش هاى ظرفشويى را از دستش بيرون مى كشيد پرسيد: “سيمين خانم رو مى شناختى؟”

– كدوم سيمين خانم؟

– عروس عمو رجب، زن عباس ديگه!

– يادم نمياد!

قيافه حق به جانبى به خودش گرفت و رفت توى آشپزخانه. كفش ها را توى جاكفشى گذاشتم و وارد خانه شدم.

سينى را از پشت شير آب برداشت و استكان ها را يكى يكى توى آن چيد و گفت: “نمى دونم سال ٥٠ بود يا ٥١ كه زن عباس شد، دختر تهرونى با كلى ناز و ادا زن عباس دماغوى عمو رجب شده بود! تا يه سال نقل همه فاميل بود.”

روى مبل نشستم و كيف و كتابم را روى ميز گذاشتم.

– مگه هميشه پز عباس رو نمى دادى؟ پسر عموم مهندسه! اون زمون كه همه بى سواد بودن اون واسه خودش تهرون درس خونده بود؟

حالا شد دماغو؟!

قورى چاى را از روى سماور برداشت و استكان ها را تا كمر پر كرد و گفت: “هنوزم مى گم، ولى تو كه اون موقع هاش رو نديدى. اما زنش! عين پنجه آفتاب بود. موهاش رو كه باز مى ذاشت تا پشت كمرش ميومد، كت و دامن پوشيده بود دنبال عباس اومده بود خونه عمو كه عباس بگه من اين رو عقد كردم. آخ كه چه بلبشويى به پا شد! قشنگ يادمه! كت چهارخونه يقه آرشال پوشيده بود با دامن فونِ تا روى زانو. قيافه عمو ديدن داشت، عمو كه صبح به صبح عباش رو مى انداخت رو دوشش و مى رفت مسجد نماز جماعت، حالا عروسش شده بود سيمين خانم. عمو شرط كرد دختره بايد چادر سر كنه، سيمين هم حرف نزد و گفت چشم. مگه سالى چندبار مى خواست بياد خونه عمو؟ چادر سرش كرد ولى همش از سرش سُر مى خورد و عباس خم مى شد و براش جمعش مى كرد و مى انداختش رو شونش. قشنگ بود دختر مى فهمى؟ قشنگ مثل ماه! يه بابا جونى به عمو رجب مى گفت كه دلش مى رفت براش! هر چند پشت سرش بهش مى گفت دختره قرتى، ولى از بقيه عروساش بيشتر مى خواستش!”

– حالا چى شده ياد عروس عموت افتادى؟

استكان ها را از آب جوش پر كرد و سينى چاى را به دست گرفت و آمد روى مبل كنارم نشست.

– وقتى از تهرون ميومد همه دخترها جمع مى شدن دورش، موهاى من رو مدل تيغ ماهى مى بافت، مى گفت از دوستاى خارجيش ياد گرفته. انگليسى بلد بود حرف بزنه، مثل بلبل! درس خونده بود، بعدها با عباس با هم كار مى كردن، خانم مهندسى بود واسه خودش.
آهى كشيد و به پشتى مبل تكيه داد. “همه وجودش ناز و ادا بود. مردها به زن هاشون مى گفتن چرا عين سيمين نيستى؟ حتى همين بابات، يه بار كه فهميد عباس از تهرون اومده گفت بريم ديدنشون، قبل رفتن تو حموم داشت شعر “سيمين بَرى، مه پيكرى” مى خوند! داييت مى گفت بين پسرها حرف افتاده كه به هم مى گن فلانى عشوه سيمينى مياد. نمى دونم از كجا پيداش شده بود كه اين طورى همه رو اسير خودش مى كرد. پر ناز بود ولى قيافه نمى گرفت، زن عمو فخرى كه از جا بلند مى شد، زودتر از اون مى پريد تو آشپزخونه و چاى رو مياورد. دست به خير هم بود، دختر كنيزرضا رو اون فرستاد دانشگاه.”

– حالا نمى گى چى شده يادش كردى؟

مادر استكان چاى را توى دستش گرفت، به روبه رو خيره شد و آرام گفت: “امروز مرده! مى گن سرطان داشته و به كسى نگفته!”

با تعجب پرسيدم: “مرده؟”

– چيه؟ نبايد مى مرد؟ لابد ترسيده كسى بدونه سرطان داره بره ديدنش. ترسيده سيمين خانمى كه يه عمر عزيزكرده همه بوده حالا زشت بشه، بدقواره بشه، كچل بشه، چه مى دونم، چه فرقى مى كنه.

اين را گفت و استكان چايش را مثل هميشه داغ داغ سركشيد.

نام : داستان کوتاه سیمین خانم

نویسنده : مریم ذاکری

1 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

1 دیدگاه

  • fatemeh
    ارسال شده 24 مهر 1398 در 8:21 ب.ظ 0لایک ها

    قشنگ و عالی بود …

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.