داستانک از الهام فلاح

عاشق هم بودند و قرارشان این بود دوتایی بروند آلمان درس بخوانند و زندگی کنند . یکی رفت و دیگری جاماند ، بعد سالی آنکه رفته بود عکسی از پاییز آلمان برای جامانده فرستاد و گفته بود جای تو تا ابد در این شهر خالی ست و پاییزش آخر جانم را خواهد گرفت ….

جامانده حالا یک جفت دختر عینکی لاغر بی‌نمک دارد و یک شوهر لندهور که هیچ چیزش دل کسی را خوش نمی کند . یکی از آن مردهاست که فقط مرد است وگرنه نه سوادی نه اصالتی نه عشق رمانتیکی ، تازه به دوران رسیده در حد یک خانۀ سه خوابه توی جلفا و دو تا ماشین ایرانی یکی پلاک زوج و دیگری فرد.

در همین روزها آنکه رفته بود به بهانه مرگ مادر برگشته و به جامانده پیام داده و حالش را پرسیده بود . جامانده گفته دلش گرفته و غم عالم افتاده روی سینه‌اش ، رفته جواب داده کاش میشد بیاید دنبالش و بروند دربند دل جفتشان وا شود.

جامانده گفته بود به خیالت اینجا آلمان شماست …؟ رفته جواب داده نه معلوم است که نیست . جامانده گفته بود پس چرا به زنی که باید شام بپزد و منتظر شوهر بماند و بچه‌ها را تر و خشک کند پیشنهاد میدهد با مردی غریبه برود دربند بستنی بخورد؟!

رفته گفته بود برای اینکه توی آلمان هیچ زنی کنار مردی که با او شاد نیست نمی‌ماند و برایش شام نمی‌پزد ، چون باید به داد زن های اینجا رسید.

جامانده اینها را برایم گفت و گریه کرد و چایش یخ کرد و دماغش سرخ شد و پرسید : خریت کردم همراهش نرفتم نه؟

گفتم : ماها همه عمری‌ست خریت می کنیم.

نویسنده : الهام فلاح

1 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

1 دیدگاه

  • ftmh
    ارسال شده 25 مرداد 1398 در 11:10 ق.ظ 0لایک ها

    خیلی قشنگ بود..

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.