دکتر و خانم ها

من خیلی خواب می بینم. خوب و بدش مهم نیست، چون هیچکدام به انتها نمی رسد و خواب بعدی شروع می شود. صبح هیچکدام را به یاد ندارم! اما چند شب است که یک خواب را مدام‌ می بینم ‌و برای همین از یادم نمی رود. همکارم گفت:

اگر اذیتت می کند، آن را بنویس…  این شد که تصمیم گرفتم آن را بنویسم.

در خواب حدود سی ساله هستم، تب دارم. مرا به یک‌ بیمارستان می برند. در صف طولانی انتظار برای دکتر نشسته ایم. عجیب است که تمام مریض ها زن یا دختر هستند! یکی، سوختگی شدید دارد، یکی یک پارچه ی خونی به گلویش بسته، یکی خاک‌ آلود است و دستش را روی قلبش گذاشته… پرستاری، یکی یکی ما را صدا می زند. چهره اش، برای من آشناست، ولی دقیق نمی دانم او را کجا دیده ام! نوبت من می رسد… اتاق دکتر، تاریک است.بوی باروت می آید، بوی چهارشنبه سوری. بویی که اول انقلاب، در جوی ها ‌می شنیدم. دکتر، پشت سرش به من است، موهای پُری دارد. چهره اش را نمی توانم ببینم! چرا رو به دیوار نشسته؟ باید به بیمارش نگاه کند! می گوید:

وکیلم؟

می گویم:

بله؟!

بی آنکه برگردد، سرش خم می شود و روی کاغذ چیزهایی می نویسد و بعد، آن پرستار وارد می شود، کاغذ را از دکتر می گیرد، نگاهی به آن می کند. مانده ام در آن تاریکی چگونه می تواند آن را بخواند!به من‌ نگاهی می کند و می گوید: امشب مهمون مایی!

می گویم: می خواین بستریم کنین؟

دکتر که اصلاً منو ندید! همه ش پشتش به من بود… چرا بستری؟

پرستار می گوید: دکترِ ما، غلط تشخیص نمی دهد.

می گویم: آخر من، یک‌ بچه در خانه دارم.

پرستار می گوید: بزرگ‌ می شود، بدون تو هم بزرگ می شود!

می گویم: ببخشید، ولی من فقط کمی تب دارم، زن های بیرون خون آلود بودند، اما با یک دارو یا آمپول، مرخصشان کردید!

پرستار می گوید: با من بحث نکن! عمر مرا تلف کردی!

ترسیدم… این جمله برایم آشنا بود.من کجا عمرِ او را تلف کرده بودم؟ تازه او را می دیدم!

ناخودآگاه پشت سر پرستار راه افتادم… شانه های دکتر تکان می خورد. نفهمیدم می خندد یا گریه می کند! پرستار، مرا به اتاقی برد… پنجره نداشت.

گفت:می خوابی یا داروی خواب بدهم؟

گفتم:هیچکدام! می خواهم بروم‌ خانه.

گفت:مریضی! مریضی ات مسری است، تا خوب نشوی باید قرنطینه باشی…

این را گفت و رفت…صدای قفل در را، از بیرون شنیدم، هنوز روی تخت ننشسته بودم که کلیدی در قفل چرخید، ترسیدم! هیکلی مردانه داشت. از مدل موهایش فهمیدم دکتر است.

جلو آمد: کمکم‌ می کنی؟

_من؟!

می گوید: من دکتر نیستم! آن ها مرا به زور اینجا آورده اند و می خواهند برخی زنان را بستری کنم. خیلی از آن ها قبل از رسیدن، مُرده اند… یعنی دیگر کار از کار گذسته است که آن ها را به بیمارستان می آورند.

می گویم:شما اگه دکتر نیستی، کی هستی؟

نفس عمیقی می کشد، می گوید:یه محکوم به اعدام… هر شب یکی از ما رو میارن اینجا، تا نقش دکتر رو بازی کنیم. همه ی ما زندانی های محکوم به اعدامو! شب دکتریم و صبحش‌ می میریم.  این بازی بی رحمانه فقط یک شبه! سحر، منو دار می زنن! تو هم برای ابد، اینجا می مونی…نسخه ی تو، از قبل نوشته شده… وقتی می نویسن بستری، یعنی تا ابد باید بمونی اینجا. حالا حتما یه کاری کردی که خوششون نیامده! تو به من کمک‌ کن فرار کنم، منم تو رو فراری میدم، وگرنه چند ساعت بعد، من اعدام میشم، تو هم همیشه اینجا موندگار!

می گویم: چیکار کنم آخه؟

_ پرستارو صدا کن! کلیدا، دست اونه… من پشت در قایم میشم، غافلگیرش می کنم…

پرستار را صدا می کنم… از تق تق کفش های پاشنه بلندش؛ می فهمم که نزدیک می شود، در را با خشونت باز می کند: “باز چه مرگته؟”

مرد از پشت، گردنش را می گیرد…

_کلیدها! زود باش…

به من اشاره می کند‌‌‌. جلو‌ می دوم و دسته کلید که روی زمین افتاده برمی دارم…  به مرد می دهم.

مرد می گریزد…  پرستار به سختی نفس می کشد. می خواهم کمکش کنم.

می گوید: چیکار کردی‌ احمق! اون یه قاتله، اما نمی تونیم ثابت کنیم…حالا خیلی ها رو توی شهر میکشه. ما داشتیم با تئاتر درمانی روش کار می کردیم! اون نقش دکتر رو داشت، زن های دیگه مریض…

می خواستیم ببینیم عقده ش به زنا چیه! حالا باز میره تو شهر، زن میکُشه! باز دستور کشتن زن ها رو میده…

می گویم: چرا مراقبش نبودید؟!

از اتاقش اومده بود بیرون… اومد اتاق من!

زن می گوید: دیدی خراب کردی، ما تمام حرکاتشو با دوربین کنترل می کردیم! دیدیم اومد اینجا! می خواستیم ببینیم با تو چکار داره؟!قتل های اون، عادی نیست… خودشم یه آدم معمولی نیست! نمی تونیم طبق شواهد دستگیرش کنیم!شواهدی در کار نیست. اون خودش یه قانون گذاره… میفهمی؟ آدم مهمیه، بهت‌دروغ گفت! اونه ‌که دستور اعدام ها رو میده…

می گویم: مگه با‌ دوربینتون ندیدید که پشت در قایم شده؟ چرا در رو باز کردید؟ در چشمانم خیره می شود…  فکر می کند چه جوابی دهد! من این زن را کجا دیده بودم؟ چقدر آشناست.‌..

لبخند می زند: دوربین، پشت در رو نمیگیره!

معلوم بود دروغ می گوید…  یادم آمد او را کجا دیده بودم!  زنِ همسایه ی قبلی ما بود… همانکه تریاک می کشید و شوهرش…

آن مرد، ناپدید شد و دیگر، اثری از او نیافتند…. به جای او، دکتر دیگری آمد. سالخورده، او هم پشت به بیمار مینشست و دستور بستری یا جراحی فوری می داد. هرگز ندیدم کسی از اتاق جراحی، زنده بیرون بیاید. سکوت مرگباری بر بخش، حاکم بود. هر کس فریادی میزد، باید به اتاق جراحی می رفت! نمی دانستم چند وقت است که آنجا هستم. تب ساده ای داشتم و یادم است کسی، مرا جلوی در این بیمارستان، پیاده کرد. بعد از آن دیگر جزء بستری ها بودم و ما به دلیل مسری بودن بیماری مان، ممنوع الملاقات بودیم. تقریبا امید به زندگی را فراموش‌کرده بودم. داشت یادم می رفت که هستم. تا اینکه یک شب، صدایی از پنجره مرا پراند. یک نفر به شیشه می زد!

با گیجی بلند شدم…  پنجره نزدیک سقف بود. دستم‌ نمی رسید. صدای شکستن شیشه، شوکه ام کرد. دکتر من بود! حالا صورتش را در نور ماه، می دیدم. میانه سال بود و جذاب.

گفت: دیر شد…

گفتم: برای چی برگشتی؟

گفت: قول دادم برگردم و نجاتت بدم!یک‌ نفر گزارش تو را داده، رهایت نمی کنند.

گفتم: تو بالاخره با آن هایی یا… تو کی هستی؟

_یه روز یه آدمی بودم تو این کشور! آدمی که اسمش هم احترام داشت. تا وقتی مقابلشان نایستاده بودم، مشکلی نبود، اما بعدش، یک سانحه مرگ، برایم تدارک دیدند…  تشییع جنازه گرفتند، ظاهرا حاکم کردند و فقط بدون هویت، حق داشتم زندگی کنم. بی اسم و فامیل، بی گذشته… در نقشی که آن ها می خواهند، کسی که زن های معترض را بستری می کند یا به عنوان پزشک قانونی، حکم مرگ‌ آن ها را امضا می کند، در حالیکه می داند آن ها به‌ قتل رسیده اند!

گفتم: چرا از آن شغل مهم، به این بیمارستان تبعیدت کردند؟ هویت خودت را گرفتند و…

گفت: داستانش مفصل است، فعلا سیم تمام زنگ های خطر و دوربین ها را قطع کرده ام. من یک‌ روز مرد آن ها بودم… تا به این‌ نتیجه رسیدم که‌ ضد مردم ‌خودم شده ام! مردمی که دوستشان دارم و بخاطرشان جنگیده ام… عصیان کردم…  کشتن من، به دردشان نمی خورد. مسخ شخصیتم حالشان را خوب می کرد‌. اینکه ندانی که هستی! ولی من همه چیز یادم بود. برایشان نقش بازی کردم و آن ها باور کردند که من هم از آن ها هستم! ما را تهدید می کردند، همکاری نکنید صبح اعدام می شوید! من می خواهم از اینجا برویم. همین‌ حالا! جلوی چشمانشان!

گفتم: ما را می کشند‌…

در اتاق را باز کرد. در کمال ناباوری، همه مقابلش بلند شدند، با احترام سلام دادند، گویی او را شناختند‌‌‌‌‌، حتی پرستار مقابلش تعظیم کرد و گفت: او یک قهرمان است…

مرا از دست شوهر قاتلم نجات داد.

یکی گفت: همه ی ما را نجات داد…

و‌ گفتند: یک روز برمی گردی قهرمان؟ با نام خودت؟ با همان‌ نام معروف و زیبا؟

لبخند زد: بله! بزودی! انشا… صبح!

آیا صبح نزدیک نیست؟

در افق گم‌ شدیم…

چیستا یثربی

0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    عضویت در خبرنامه

    آخرین پست ها و مقالات سینماتیک را در ایمیل خود دریافت کنید.